زندگی یه قصه ست...
قصه ی سپیدبال توضیح نداره..باید خوندش
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینههای اضافی فقط با این نرمافزار تمام شبکه ها را ببینید |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
تو آیینه ی منی...
وقتی که درون چشم هایت مینگرم
خودم را میبینم...
با کمی تفاوت..
..خودم را مهربانتر و زیباتر می بینم..
درون چشم های تو...
نمیدانم...
شاید همان حس خوبی توست
که در تصویر من هم خلاصه میشود...
همان نور درون قلبت
که با روح من پیوند میخورد..
و به من هم نور میدهد...
و جایگاهم را رفیع تر میکند..
بخاطر همین است
که دوست دارم
خودم را درون چشم های تو ببینم..
بخاطر همین است
که دوست دارم
به چشم هایت نگاه کنم...
آینه ی نورانی من...

کرم ابریشم کوچک من
خانه ی تازه ی تو مبارک
آخرش بافتی پیله ات را؟
بال تازه دل نو مبارک
آن لباس قدیمی و پاره
دیدی اندازه ی قد تو نیست
دیگر آن را نباید بپوشی
واقعا اینکه در حد تو نیست..!
آن خود کهنه ات را رها کن
بی خیالش بیا زود بیرون
یک خود تازه تر آنطرفهاست
آنطرف پشت آن بید مجنون
بعد از این آسمان پیله ی توست
ابرها را تو پیراهنت کن
زودتر وقت اصلا نداریم
بال های نوات را تنت کن!
وعده ی ما همانجا که گفتی
پشت دروازه ی شهر جادو
منتظر باش دارم می آیم..
وای!..رفتی..ولی بال من کو؟
تو برو من ولی کار دارم..
بال پرواز من پاره پاره است..
باز باید ببافم خودم را
پیله ی کوچکم نیمه کاره است...
عرفان نظرآهاری

رفیق بی کلک ....مادر!
این جمله رو خیلی دوست دارم...
قدر مادرامونو بدونیم...

هیچ رابطه انسانی وجود دیگری را به تملک خود در نمی آورد
هر روحی از بنیاد با روح دیگر تفاوت دارد.
در دوستی یا عشق
هر دو روح در کنار هم
دست های خود را برای یافتن چیزی که
یک دست به تنهایی قادر به یافتن آن نیست
دراز میکنند...
جبران خلیل جبران

آری
امروز
همان روز من است...
روز رویش
روز میلاد شکوفه بر سر شاخه ی سبز!
روز باریدن خورشید
به روی گل یاس
روز بوییدن آن عطر سپید
زیر تک پنجره ی باز شده رو به بهار...
روز سرگرمی باد
لا به لای پر پرواز پرستوهای شاد..
روز بازی دو کودک سر یک چاله ی اب..
لحظه هایی همه خنده...همه ناب!
روز کامل شدن ماه میان تن تنهایی شب..
روز پرواز همان قوی سپید
از لب برکه ی ابی امید...
آری!
امروز همان
روز آغاز من است...
تولدم مبارک!
قاصدک هان چه خبر اوردی؟
از کجا وز چه خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما
گرد بام و در من
بی ثمر میگردی!
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری،نه ز دیار و دیاری،باری
برو انجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک،
در دل من هم کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب،
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم میگوید
که دروغی تو،دروغ!
که فریبی تو،فریب!
قاصدک! هان،ولی اخر...ای وای...!
راستی ایا رفتی با باد؟
با توام،آی،کجا رفتی..های!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی-طمع شعله نمی بندم-
خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک،
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند...
مهدی اخوان ثالث
سلام به همگی..من برگشتم...به زودی به همه تون سر میزنم و از خجالتتون در میام!..راستی اب عزیز بازم نمیتونم تو وبلاگت نظر بذارم!!
مرداب به رود گفت:
چه کرده ای که اینقدر زلالی؟!
رود گفت:
...گذشتم......!!

سلام..خوبید؟چه خبرا؟...امشب دلم خواست که یه کم اینجا بنویسم...
از آهنگ موزیک وبم خیلی ها خوششون اومده...خودمم خیلی دوستش دارم...یه جور نوستالوژیه واسم...برگشتن به روزای کودکی و دوستی آنت و لوسین که بخاطر یه سری سوءتفاهما چقدر بینشون شکرآب شد...کارتون بچه های آلپو خیلی دوست داشتم...حیف اون روزا خیلی زود گذشتن...
احساس میکنم دارم بزرگ میشم...پخته تر و صبور تر از قبل؛احساس میکنم دارم فهمیده تر میشم و درکم از زندگی دور وبرم روز به روز میره بالاتر...حالا خیلی بهتر از قبل قدر خانواده مو میدونم..و قدر دوستامو...و قدر زندگی آروم و سلامتی مو...گرچه بعضی وقتا این چیزا یادم میره و یه لغزش هایی میکنم اما...باز دوباره برمیگردم و فکر میکنم این لطف خداست...
دلم داره بزرگتر میشه و ظرفیتش بیشتر!دارم یاد میگیرم چطور باید زندگی کنم...
احتمالا دارم یاد می گیرم چطور باید پرواز کنم...
و از این موضوع خیلی خوشحالم...
یه چیز دیگه:دلم اساسی واسه یکی از دوستای وبلاگی پارسالم تنگ شده...کسی که من خیلی آزارش دادم و آخر سر هم از دستش دادم..کسی که قدر خوبی هاشو و صداقتشو ندونستم و بعدها..وقتیکه دیگه هیچ فایده ای نداشت به یادش افتادم...امیدوارم منو ببخشه ولی..همیشه دلم میخواد که یه فرصتی پیش بیاد تا بتونم ازش خبری بگیرم...
گرچه شاید اون منو فراموش کرده باشه...
ناگهان چقدر زود دیر میشود...

سلام..
حوصله شعر گذاشتن ندارم...کلا این روزا خیلی الافم!!
..موندم خوابگاه و درس خاصی هم نداریم که بخوام بخونم و واسه همین وقتم داره همینطوری هدر میره...هی میام سایت و هی تو اینترنت چرخ میزنم!!..بیکاریم دیگه!!... 
میخواستم امروز از یکی از دوستام بنویسم و اینکه چقدر زرنگه و جند تا پسرو مچل خودش کرده و تازه یکی شونم که درست و حسابیه خوابونده تو آب نمک تا اگه مورد بهتری پیدا نشد با اون ازدواج کنه..
.اما خب...وقتی دیشب پریشب حال و روزشو دیدم پشیمون شدم از کاری که میخواستم بکنم!!..آخه حال و روز زیاد خوبی نداشت و همش داشت گریه میکرد..از لابلای حرفاش فهمیدم که یکی از همون بعضی ها بدجوری زده تو برجکش و بهش گفته که تو با همه هستی و از این حرفا...البته الان که دوباره با هم آشتی کردن حالا نمیدونم کدومشون اون یکی رو خر کرده!!
امیدوارم بی انصافی نباشه که راجع به دوستم اینطوری حرف میزنم... 
راستش بعضی وقتا حس میکنم دارم بهش حسادت میکنم!!.
.بهر حال بی خیال!
من تازگیا اخلاقم خیلی گند شده!!..حس میکنم کم کم دارم تبدیل به یه آدم حسود میشم!..آخه حس حسادتم فقط به این دوستم نیست..به یه دوست دیگه مم که شاگرد اوله و خیلی باهوشه و تا حالا چندتا مقاله 
بگذریم...
دارم روز شماری میکنم واسه تموم شدن کلاسا و مسافرت عید...دلم میخواد برم یه جای دنج و خوش آب و هوا...طبیعت خونم کم شده و از انرژی خالی شدم...
تو می روی...
قطار میرود..
تمام ایستگاه میرود...
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...
قیصر امین پور

| قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت |
آرشیو سایت
پیوند ها
اختصاصی ویژه
طراح قالب
امکانات سایت
ـــــــــــــــــــــــ
